Friday, September 29, 2006

بدانچه می‌دانی بسنده مکن


قبل‌تر همیشه صفحه ارسال نوشته را باز می‌کردم، و بدون این‌که پیشاپیش روی موضوع نوشته، فکر کرده باشم، شروع به نوشتن حرف‌هایی که در ذهن‌ام بود، می‌کردم. حادثه ای که می‌توانست پیش بیاید این بود که نوشته ارسال نمی‌شد یا پاک می‌شد. ولی حال چه شد؟ و دلیل غیبت چند روزه ام چه بود؟ موضوع این است که: مشکل جدی برای ویندوز پیش آمده بود، و باعث از کار افتادن‌اش شده بود. به‌خاطر این‌که افراد زیادی با این کامپیوتر که من استفاده می‌کنم، کار می‌کنند، نوشته ها و فایل هایم را secure data کرده بودم! و این‌کار باعث شد که با ویندوز های دیگر هم، امکان انتقال اطلاعات وجود نداشته باشد! و خلاصه این‌که پارتیشن ویندوز (به همراه تمام نوشته هایم) پاک شود! درباره روزنامه نگاری که از طبقه سرمایه‌دار برخواسته (به خدمت طبقه‌ی ستم‌دیده در نمی‌آیند) و در خفا (یا آشکار) جانب سرمایه‌داری را می‌گیرد، و آرزومند حفظ نظام موجود اجتماعی است. نوشته بودم. درباره سوسیالیسم و همچنین نئولیبرالیسم نیز نوشته بودم. به همراه نوشته هایی که برای شروع بحث هایی جدی در انجمن ها (فـُرم forum) -و یا برای ارسال در وبلاگ هایم- آماده کرده بودم، و ترجمه ی بعضی نوشته ها، همگی پاک شد. از این پس به همان شکل پیشین به نوشتن ادامه خواهم داد.

...
بگذار دهان های خود را پـُـر نکنیم
از این همه نـام های فریبنده،
این همه تـشـریـفـات کسالت بار،
این همه نـامـه هـای پرشکوه،
این همه مـــال مـــن و مــال تــو
این همه امـضــا کـردن ها.
...

let us not fill our mouths
...
,with so many faltering names
,with so many sad formalities
,with so many pompous letters
,with so much of yours and mine
... .with so much signing of papers

پابلو نرودا
Pablo Neruda

مورسو روکانتن

 زیر نویس :
- «صدا و سیمای بعد از افطاری» هم باز شروع به کار کرد، به یاد حرف های مسعود اوحدی، همان برنامه‌های رفع تكلیف برای سازندگان (که حتا سفارش دهندگان و تهیه‌كنندگان آنها هم اهمیت چندانی برایشان قایل نیستند) که نشان دهنده‌ی بی توجهی كامل به واقعیات ملموس زندگی مردم و برداشتی سطحی از مسایل اعتقادی آنهاست، و باز همان.

Posted by materialism at 09:29:03 | Permanent Link | Comments (1) |

Friday, September 15, 2006

! در ادامه حرکت ابلهانه

مهدی رحمانيان (مدیر مسوول روزنامه شرق): در يکی از صفحه‌های شماره‌های اخير روزنامه، صفحه‌ی شطرنجی کشيده شده بود که دو مهره‌ی سفيد و سياه در آن وجود داشت و برای ديده شدن و نمايان شدن مهره‌ی سياه بقيه خانه‌ها سفيد بود [بزدل!] و هيچ مفهوم ديگری نداشت.

عليضاده‌ی طباطبايی (وکیل شرق): بسيار عجيب است؛ نمی‌دانم آقايان اين عکس را به کدام يک از مقامات، نهادها و ارگان‌های کشور تشبيه کرده اند. [عجب!]

 زیر نویس :
- امريکايی ها می‌گويند "کسی که شرم ندارد، وجدان هم ندارد."
- ...
- توضيحات بيشتر، پيش‌تر (لينک)

Posted by materialism at 10:42:14 | Permanent Link | Comments (0) |

Thursday, September 14, 2006

!برای آن روزنامه ی سرمایه داری، بورژوازی

می‌دانی! افسرده شدم، تجربه شکستی دیگر به‌کنار، پس از این‌که خبر بسته شدن آن روزنامه (که مردمی ترین روزنامه می‌دانند اش) را شنیدم، و بعد آن کاریکاتور کـامـلــن ابـلـهــانـه! رو دیدم، روزنامه بورژوازی سرمایه داری شرق، که یکی از اعضای ثابت هیات تحریریه اش در مصاحبه اش گفته بود « واقعن اصلن فکر نمی کنم آدم بدبختی وجود داشته باشد... اونی که توی خیابون می خوابه با یک توانایی می‌تونست که توی خیابون نخوابه... من آدم بد بختی نمی شناسم... اختلاف طبقاتی عـامـل پیـشـرفـت است... و...(Link) » خواندن این جملات، که « آفتاب از شرق غروب کرد - چرا شرق توقیف شد؟ - نوبت شرق رسید - شرق هم رفت - تنفس سخت‌تر می‌شود - و...» آدم را مجبور به گریستن خون می‌کند!!

خوانندگان قدیمی وبلاگ هایم می‌دانند که من در هیچ گروه یا حزبی عضو نیستم، نه از دوستداران آقای احمدی‌نژاد هستم و نه هرگز در انتخابات شرکت کرده‌ام. اخلاق ام، اخلاقی انسانی‌ست. به‌راستی آن کاریکاتور ابلهانه، آیا کم زشت بود، که آن را «بهانه ای برای تعطیلی روزنامه شرق» می‌دانید؟! این کاریکاتور، صفحه شطرنج که همان صحن عمومی سازمان ملل (یا حتا صحنه سیاست) را نمایش می‌دهم، که یک الاغ (به عـنـوان مـهـره جـدیـد) رو در روی یک مهـره شطـرنـج (اسب، بسیار راحت و خونسرد و دانــا) قرار دارد، که مدنظر درخواست مناظره احمدی‌نژاد با بـوش است. و برای اینکه بیننده در تمیز دادن احمدی‌نژاد از بوش دچار مشکل نشوند، دور خـر، یک هاله نـور کشیده شده است، می‌گویند برای متمایز شدن و وضوح بیشتر، بکگراند را سفید کردند!! اما کاملن مشخص هست که منظور همان هاله نور سابق در صحن سازمان ملل هست! بگذریم! تاریخ مجدد و به شکل طنز تکرار خواهد شد، در اين مورد با اين تفاوت که هر دو بار به‌شکل طنز: هـمـانـنـد جامعه، توس، نشاط! و اين‌بار شرق، برق، غرب

ماهنامه "نامه" به صاحب امتیازی و مدیرمسوولی كیوان صمیمی بهبهانی و سردبیری مجید تولایی، در حوزه تئوریك سیاست، اندیشه و اقتصاد منتشر مي‌‏شد. در شماره آخر به حقوق و مسولیت شهروندی و موضوعات دیگری پرداخته شد (می‌توانید شماره 53 را بخوانید Link) علت توقیف نشریه، انتشار سروده‌ای از "سیمین بهبهانی" (Link) در شماره ۴۸ (اسفند ماه سال گذشته) است (Link). این شعر از یكی از كتاب‌های بهبهانی (كه برای دومین بار در سال گذشته مجوز تجدید چاپ را از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دریافت كرده) انتخاب شده است. کرمانی در مورد شعر سیمین بهبهانی گفته است: «نه تنها ما، نه هیچ یک از شعرا یا خوانندگان‌مان از این شعر برداشت توهین آمیز نداشتند. با توجه به ساختار تحلیلی و روند کلی حاکم بر نشریه ما، نه نیازی به اهانت در قالب شعر داشتیم و نه اساسن روند و عملکرد ما تا کنون در راستای اهانت به افراد و مسولان شکل گرفته بود». سردبیر "نامه" (مجید تولایی) اعتقاد دارد که «اگر این شعر به لحاظ محتوایی ایراد داشت، باید مجوز چاپ و تجدید آن از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ارشاد صادر نمی‌شد.» چراکه هیات نظارت بر مطبوعات انتشار این شعر را تـوهـیـن به مـقــامـات كـشـور تـلـقــی كـرده اسـت.

بــهار! بـاز هـم سـبــزی؟
تــو آشـــكـار و مـــن بـیـنا؛

بـهــار! بــاز گــلــپوشــی؛
چه‌قصه رفته با چشمم؟؟
بنــفــشه چــشــم‌ورو دارد،
غـــمـــم هـــزار تـــــو دارد

عـقـاب آهــنـیـن‌پـــیــكر
فــكــنده زآســمان بــر سر،،
كـــجــا ‌ تــگـرگ‌ مـي‌بــارد!
نــصـیـبِ عــالــم از بــالا

در آتـــــش دو دیـــــوانــه
روانــه خــون خـــلــقی را
مـــگر بــدان نـــظـردوزی
كــه مــن جُز این دو پیــروزی

بــهار! رنـــگ خــون داری؛
كــه مرگِ كــم‌تــر از بَــرگت

سیمین بهبهانی
شعر: بهار! باز هم سبزی؟

مورسو روکانتن

 زیر نویس :
- از سوال کردن مـهــراس، بر مـراتـب فـضـل خود قـانـع مـبـاش،
  و به‌دانچه مـی‌دانـی بـسـنــده مـکـن.

Posted by materialism at 19:42:48 | Permanent Link | Comments (1) |

Saturday, September 02, 2006

.این است که زیباست

چهار شنبه و پنج‌ شنبه برای بدرقه کردن چند تن از دوستان، به یکی از شهرها رفته بودم. وقتی که با هم بودیم، کاملن لذت بردم، از اینکه رابطه هایمان، انسانی ست. شاید زیاد خوب نمی تونم توضیح بدم، ولی در یک جمله اینکه «ما انسانيم، چراکه يکديگر را دوست داريم» اينکه هر وقت -اگه مشکلی پيش بياد- با هم هستيم. از اينکه می تونيم از شوخی های همديگر، لذت ببريم. شوخی هایمان سالم هست - نه آنکه تفریح مان، تحقیر کردن دیگری باشد- می تونيم از با هم بودن، لذت ببريم. اين ها در ديد اول خيلی ساده و شايد بی ارزش باشه، ولی توی اين رابطه هایی که همه دنبال منافع خود هستند (و به فکر سواستفاده از موقعيت ها)، درست در اين موقع، متوجه می شويم که چقدر اين روابط سالم، باارزش هست. ما انسانيم، چون يکديگر را دوست داريم.

مورسو روکانتن

 زير نويس :
- زمانی که در جلوی ورودی يک باغ نشسته بودم، به اين فکر می کردم که چرا در «زندگی شهری» مان، روز به روز، از يکديگر دورتر می شويم؟ روابط مان کم رنگ تر و مصنوعی ميشود؟ مانند دو قطب همنام آهن ربا و يا حتا مانند تپه ای از باروت، تنها منتظر جرقه ای - که بهانه ای - هستيم؟

Posted by materialism at 07:24:45 | Permanent Link | Comments (1) |